(¯`·.¸¸//\دفترچه دختر آسماني /\\¸¸.·´¯)
با شدتی وحشیانه و جنون آمیز٬ روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او ومهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟؟ مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرادیدی !!!! یک نفر دنبال خدا میگشت.شنیده بود که خدا آن بالاهاست. پس هر شب از پله های آسمان بالا میرفت ، ابرها را کنار میزد ، چادر شب آسمان را میتکاند.ماه را بو میکرد و ستاره ها را زیرو رو. او میگفت:خدا یک جایی همین جاهاست.و دنبال تخت بزرگی میگشت به نام عرش که کسی بر آن تکیه زده باشد.اوهمه آسمان را گشت اما نه تختی بودو نه کسی.نه رد پایی بودو نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید از جستجوی آن آبی بزرگ. آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد .زمین پهناور بودو عمیق .پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند. زمین را کند زره زره و لایه لایه و هر روز فرو تر رفت و فروتر. خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود. نه پایین و نه بالا نه زمین و نه اسمان خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوهها مانده بود.دریا ها و دشت ها هم.وجب به وجب دشت را، زیر تک تک همه ریگ ها را.لای همه قلوه سنگ ها و قطره قطره همه اب ها را.اما خبری نبود.از خدا خبری نبود.ناامید شد از هر چه گشتن و هر چه جستجو. آن وقت نسیمی وزیدن گرفت.شاید نسیم فرشته بود که میگفت خسته نباش که خستگی مرگ است.هنوز مانده است ؛ وسیع ترین و زیبا ترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است.سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست.نسیم دور او گشت و گفت:اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی. و تازه او خودش را دید سرزمین گمشده را دید.نسیم دریچه کوچکی را گشود راه ورود تنها همین بود. و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد.خدا آنجا بود.بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود همین جاست.سال ها بعد وقتی که او به چشم های خود برگشت خدا همه جا بود هم در آسمان و هم در زمین.هم زیر ریگ های دشت و هم پشتقلوه سنگ های کوه.هم لای بیشه با ماست دیروز سوار تاکسی بودم دیدم یه نفر معلول جسمی توی تاکسی نشسته یه لحظه به این فکر کردم که ماها که سالمیم بازم گله داریم از خدا جالبم اینه که وقتیم به مشکل بر میخوریم یادش میفتیم و ازش میخوایم کمکمون کنه جالبتراینه که وقتیم مشکلمون حل شد یادمون میره که کمکمون کرده و ازش تشکر کنیم خیلی خوبه بعضی وقتا به کارامون فکر کنیم
آن چنان كه قلبم را سخت به درد آورد٬
آرزو كردم ای كاش هم اكنون همچون مسیح٬
بی درنگ٬آسمان از روی زمین برم دارد٬
یا لااقل همچون قارون٬زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد.
اما...نه٬
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را.
من یك *متوسط*بی چاره بودم و ناچار٬
محكوم كه پس از آن نیز*باشم و زندگی كنم*
نه٬باشم و زنده بمانم.
و در این وادی حیرت پر هول و بیهودگی سرشار٬گم باشم.
و همچون دانه ایی كه شور و شوق های روییدن در درونش٬
خاموش می میرد و آرزوهای سبز درونش می پژمرد٬
در برزخ شوم این *پیدای زشت*
و آن *ناپیدای زیبا*خرد گردم.
كه این سرگذشت دردناك و سرنوشت بی حاصل ماست.
و در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی كه ...
*زندگی* نام دارد!
![]()
![]()



من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره
اونی که تنهاترینه حتی سایه ام نداره
این منم که خوبیاموهیشکی هرگز نشناخته
اونکه در راه رفاقت همه هستیشو باخته
هر رفیقه راهی با من دو سه روزی همسفر بود
ادعای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود
هر کی با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد 
عشق اون باعث زجر همه ی دقایقم شد 
اونکه عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید 
همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید 
چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت 
وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت 



![]()
![]()
| Design By : Night Skin |










