(¯`·.¸¸//\دفترچه دختر آسماني /\\¸¸.·´¯)
سـواره يا پـيـاده، مي دزمـت دوبـــاره از آسمون مي چينم، بازم برات ستاره شبا به ياد تو من، سرمي زارم به بالين دوست ندارم عزيزم، يه وقت بشي تو غمگين تو ماه آسمــوني، فرشــته ي زمـونـي براي قلب خسته ام، فقط تويي مي موني ببين كه عاشق تو، تنها بهـانه اش تـو چشم انتظار نشـستـه، براي ديدن تو اسم تورو نوشتن، از توترانـه خونـدن تنــها بهانه هســتي، براي زنـده موندن بيـــا بيـــا كنــارم، خــزون بي بهـارم وقتي كه با من هستي، درد وغمي ندارم شاعر : هارپاگ شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم. تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم. پس از یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس ، تورا از بین گلهایی كه در تنهاییم روئید با حسرت جدا كردم . نمی دانم چرا رفتی ... نمیدانم چرا ... شاید خطا كردم و تو بی آنكه فكر غربت من باشی ... نمیدانم چرا؟ تا كی؟ برای چه ؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید... وبعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد! و گنجشكی كه هرروز از كنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ، تمام بالهایش غرق در انبوه غربت شد . و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت ... كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد ! و بعد از رفتن تو دریاچه بغضی كرد و من با آنكه می دانم تو یاد مرا با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد . ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تهدید من در حالتی مابین اشك و حسرت و تردید و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل نمیدانم چرا ؟ ... شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم ...! دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد. استاد دوباره پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ب رای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: (با این وصف خدا وجود ندارد). دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند. (آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت. (آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟) وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد. یادمه چند سال پیش اصلا صبرم زیاد نبود
از خدا خواستم صبر بهم بده تا بتونم همه چیو تحمل کنم حالا که میبینم صبور شدم یه جاهایی خودم از این صبر زیادم خسته میشم میگم کاشکی بعضی جاها بشه ادم تحملش تموم شه تا بتونه از خودش دفاع کنه تا بتونه به همه بفهمونه که اونم آدمه فقط مشکلش اینه که بیش از حد صبوره ولی ممکنه یه روز کاسه صبر اونم لبریز شه و اون موقع دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره شاید اونایی که صبرشون کمه بتونن بازم ببخشن ولی اونایی که صبرشون زیاده نمیوتنن ببخشن چون فرصت کافی برای جبران دادن من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم بوی مرگ می دهم ... هیس !!! که شاید اصلا" لازم به ذکر نباشد. جایی که میتونستم حرفامو بزنم و ارومم میکرد بازم بنویسم ولی نمیدونم چرا هیچی به ذهنم نمیرسه خدایا بازم ازت ممنونم دیروز تونستم به هدفم نزدیکتر بشم کمکم کن تا بتونم با موفقیت تمومش کنم

امروز دلم دوباره شکست از همان جای قبلی
کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگه شروع نشی 
کاش میشد فریاد بزنم پایان دلم خیلی گرفته!

![]()
![]()
![]()



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

دین را دوست دارم ولی از کشیشها می ترسم
قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
حرفی نزن صدایی نیست.
این سکوت تیره را نشکن.
فقط بوی مرگ است و بس.
سمفونی مردگان با تمام برفها و سرماهایش تمام شد و تو نیز ...
خیلی وقت است نقطه گذاشته ام پایان بودنم.
جنون برای زندگی کافیست نفرت عنصری برای تکامل هر چیز بی اثری است
یکی طعنه ای دردناک به من می زند:
شبیه هیچ شده ای.
آری من خیلی وقت است تمام شده ام خیلی وقت پیش.
بخشش مرا برای بی صدا مردنم پذیرا باش.
تصویری برای پروازت نبود. بی تصویر و با بی تصوری پرواز کن.
با من بیا !!!
صدایی از قعر زمین مرا می خواند.
باید رفت.
باید صدا را شنید.
آری من مرده ام.
با تمام وجودم تو را میخوانم.
با من بیا.
و در زمان مرگ دستم را به نشان خداحافظی تکان می دادم.
خوشا به غیرتتان اگر داشتید.
فقط بوی مرگ میدهم.
بوی مردن در چنگال بی رحم زندگی.
هنوز هیچ سگی صدای نفس کشیدنم را حس نکرده . به آدم ها اعتمادی نیست.
کمی تامل کن !!! ساده نگذر ...




![]()
| Design By : Night Skin |











