تبليغاتX
(¯`·.¸¸//\دفترچه دختر آسماني /\\¸¸.·´¯)


(¯`·.¸¸//\دفترچه دختر آسماني /\\¸¸.·´¯)

 

11451.gifقلبم محکوم شد به ساده بودن ...

11451.gifغرورم محکوم شد به خونسرد بودن ...

11451.gifاحساسم محکوم شد به کم حرف بودن ...

11451.gifدلم محکوم شد به گوشه گیر بودن ...

11451.gifچشمانم محکوم شد به مهربان بودن ...

11451.gifدستهایم محکوم شد به سرد بودن ...

 11451.gifپاهایم محکوم شد به تنها رفتن ...

11451.gifآرزوهام محکوم شد به محال بودن ...

11451.gifوجودم محکوم شد به تنها بودن ...

11451.gifعشقم محکوم شد به محبوس بودن ...

11451.gifو اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به اسیر بودن ...

11451.gifو من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به تنها بودن... 

نوشته شده در 87/06/28ساعت 3 PM توسط دختر آسمانی| |

  مرگ

 

روزی که میمیرم نگران من نباش که میان ابر ها گم نمیشوم

و اشک نریز که نمیتوانم حتی بغض کنم حتی صدایم نکن!

که من دیگر درون تو را حس میکنم وقتی مردم میان آسمان مرا بجوی

نه زیر سنگی که نام من کشیده به روی 

من همیشه تو را از فراز ابر ها تماشا میکنم

نوشته شده در 87/06/27ساعت 4 PM توسط دختر آسمانی| |

 

 

 با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خرید ولی خواب نه،

ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

دارو خرید ولی سلامتی نه،

خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ،

 می توان قلب خرید، ولی عشق را نه276.gif

نوشته شده در 87/06/23ساعت 0 AM توسط دختر آسمانی| |

کمک.........

 

شب از نیمه گذشته بود.

پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود نگاهی انداخت

پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می زد.

پرستار نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت:

پسرت اینجاست، او بالاخره آمد. بیمار به زحمت چشم هایش را باز کرد

 و سایه پسرش را دید که بیرون چادر اکسیژن ایستاده بود.

بیمار سکته قلبی کرده بود و دکترها دیگر امیدی به زنده ماندن او نداشتند.

پیرمرد به آرامی دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت.

 لبخندی زد و چشم هایش را بست.

پرستار از تخت کنار که دختری روی آن خوابیده بود،

 یک صندلی آورد تا مرد جوان روی آن بنشیند. بعد از اتاق بیرون رفت.

در حالی که مرد جوان دست پیرمرد را گرفته بود و به آرامی نوازش می داد.

نزدیک های صبح حال پیرمرد وخیم شد.

مرد جوان به سرعت دکمه اضطراری را فشار داد.

پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاینه بیمار پرداخت ولی او از دنیا رفته بود.

مرد جوان با ناراحتی رو به پرستار کرد و پرسید: ببخشید، این پیرمرد چه کسی بود؟!

پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!

مردجوان گفت: نه، دیشب که برای عیادت دخترم آمدم

برای اولین بار بود که او را می دیدم.

بعد به تخت کناری که دخترش روی آن خوابیده بود، اشاره کرد.

پرستار با تعجب پرسید: پس چرا همان دیشب نگفتی که پسرش نیستی؟

مرد پاسخ داد:فهمیدم که پیرمرد می خواهد قبل از مردن پسرش را ببیند،

ولی او نیامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهمیدم که او آن قدر بیمار است

که نمی تواند من را از پسرش تشخیص دهد.

 من می دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتیاج دارد...

نوشته شده در 87/06/20ساعت 4 PM توسط دختر آسمانی| |

   

خدایا منو به یکی از ارزوهای زندگیم رسوندیvishenka_27.gif

خدایا کمک کن تا بتونم با موفقیت تمومش کنم

خدایا به خاطر همه مهربونیات ازت متشکرم studsmatta.gif

خدا جونم خیلی دوست دارمconnie_24.gif

خدا جونم هیچ وقت تو زندگیم تنهام نزار

خدایا هر وقت تو زندگیم به مشکل بر خورد کردم تو کمکم کردی

خدایا کمکم کن این مشکلم رو بتونم به خوبی حل کنم

نوشته شده در 87/06/16ساعت 3 PM توسط دختر آسمانی| |

 تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای

 همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....

 تنها تو به صدایم گوش می دهی....

 برایت از چه بگویم؟

 از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟

 تو هم خواهی رفت....

 و من می مانم و دنیای تنهایی....

 تا به کی انتظار تا به کی انتظار

 تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟

 شاید من اشتباه می کنم

 دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی

 تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم

 تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت

 را با تمام وجود در بر گیرم

 و با تمام احساس لمس کنم....

 برو....

 ولی فکر غریبه کوچک باش             

          

نوشته شده در 87/06/11ساعت 1 PM توسط دختر آسمانی| |

دل من یه روز به دریا زد و رفت

                             پشت پا به رسم دنیا زدو رفت

                                            زنده ها خیلی براش کهنه بودن

                                                               خودشو تو مرده ها جا زد رفت

                                         هوای تازه میخواست دلش ولی...

                         آخرش تو غبارا زد و رفت

           دنبال کلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلا زد و رف

    

نوشته شده در 87/06/09ساعت 0 AM توسط دختر آسمانی| |


Design By : Night Skin


دانلود - کدهای جاوابهترین وبلاگ ایرونی