(¯`·.¸¸//\دفترچه دختر آسماني /\\¸¸.·´¯)
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه شب از نیمه گذشته بود.
پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود نگاهی انداخت پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می زد. پرستار نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اینجاست، او بالاخره آمد. بیمار به زحمت چشم هایش را باز کرد و سایه پسرش را دید که بیرون چادر اکسیژن ایستاده بود. بیمار سکته قلبی کرده بود و دکترها دیگر امیدی به زنده ماندن او نداشتند. پیرمرد به آرامی دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندی زد و چشم هایش را بست. پرستار از تخت کنار که دختری روی آن خوابیده بود، یک صندلی آورد تا مرد جوان روی آن بنشیند. بعد از اتاق بیرون رفت. در حالی که مرد جوان دست پیرمرد را گرفته بود و به آرامی نوازش می داد. نزدیک های صبح حال پیرمرد وخیم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراری را فشار داد. پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاینه بیمار پرداخت ولی او از دنیا رفته بود. مرد جوان با ناراحتی رو به پرستار کرد و پرسید: ببخشید، این پیرمرد چه کسی بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟! مردجوان گفت: نه، دیشب که برای عیادت دخترم آمدم برای اولین بار بود که او را می دیدم. بعد به تخت کناری که دخترش روی آن خوابیده بود، اشاره کرد. پرستار با تعجب پرسید: پس چرا همان دیشب نگفتی که پسرش نیستی؟ مرد پاسخ داد:فهمیدم که پیرمرد می خواهد قبل از مردن پسرش را ببیند، ولی او نیامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهمیدم که او آن قدر بیمار است که نمی تواند من را از پسرش تشخیص دهد. من می دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتیاج دارد... خدایا منو به یکی از ارزوهای زندگیم رسوندی
خدایا کمک کن تا بتونم با موفقیت تمومش کنم خدایا به خاطر همه مهربونیات ازت متشکرم خدا جونم خیلی دوست دارم خدا جونم هیچ وقت تو زندگیم تنهام نزار خدایا هر وقت تو زندگیم به مشکل بر خورد کردم تو کمکم کردی خدایا کمکم کن این مشکلم رو بتونم به خوبی حل کنم دل من یه روز به دریا زد و رفت پشت پا به رسم دنیا زدو رفت خودشو تو مرده ها جا زد رفت آخرش تو غبارا زد و رفت خودشم قفلی رو قفلا زد و رف
قلبم محکوم شد به ساده بودن ...
غرورم محکوم شد به خونسرد بودن ...
احساسم محکوم شد به کم حرف بودن ...
دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن ...
چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ...
دستهایم محکوم شد به سرد بودن ...
پاهایم محکوم شد به تنها رفتن ...
آرزوهام محکوم شد به محال بودن ...
وجودم محکوم شد به تنها بودن ...
عشقم محکوم شد به محبوس بودن ...
و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به اسیر بودن ...
و من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به تنها بودن...
روزی که میمیرم نگران من نباش که میان ابر ها گم نمیشوم 
و اشک نریز که نمیتوانم حتی بغض کنم حتی صدایم نکن! 
که من دیگر درون تو را حس میکنم وقتی مردم میان آسمان مرا بجوی 
نه زیر سنگی که نام من کشیده به روی 
![]()

![]()
![]()



تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای
همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....
تنها تو به صدایم گوش می دهی....
از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟
و من می مانم و دنیای تنهایی....
تا به کی انتظار تا به کی انتظار
تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟
تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم

زنده ها خیلی براش کهنه بودن
هوای تازه میخواست دلش ولی...
دنبال کلید خوشبختی می گشت
| Design By : Night Skin |













