تبليغاتX
(¯`·.¸¸//\دفترچه دختر آسماني /\\¸¸.·´¯)


(¯`·.¸¸//\دفترچه دختر آسماني /\\¸¸.·´¯)

  شبح                    
 

شبحی چند شبی است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است


یک نفرساده چنان ساده که از سادگیش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش


یک نفرسبزچنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زداز احساس خداتا دل خویش


آی بی رنگتر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هرشبه تصویر تو نیست؟


اگراین حادثه ی هر شبه تصویرتو نیست
پس چرارنگ تو وآینه این طور یکی است؟


حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش


آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفباکه همه ورد زبانم شده بود


اینک از پشت آینه پیدا شده است
وتماشاگر این خیل تماشا شده است

نوشته شده در 87/04/29ساعت 4 AM توسط دختر آسمانی| |

کودک

 

 کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت

 زندگی ام نقاشی روی دیوار بود،

  ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم

 نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ

 بر لب داشته باشم ،

  ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و

 درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

 

       

نوشته شده در 87/04/26ساعت 3 PM توسط دختر آسمانی| |


 

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی
 
 رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با
 
 خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
 
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر
 
 است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند
 
 حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
 
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه
 
به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید
 
چقدر قدرتمند است.
 
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن
 
را گرم کند.
 
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از
 
خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
 
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و
 
تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.
 
 با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
 
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی
 
 به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
 
 
                     
نوشته شده در 87/04/25ساعت 3 AM توسط دختر آسمانی| |

آدمها

وقتی به گذشته و حال خودم فکر میکنم 164.gif

میبینم چه زندگی پوچ و بیهوده ای داشتم swoon.gif

زندگی که هیچ سودی برام نداشته2mo5pow.gif

 راستی ما آدما واسه چی به دنیا میایم 165fs373950.gif

از این دنیا چی میخوایم

اصلا ما آدما وقتی صبح چشمامونو باز میکنیم zzz.gif

به غیر از خودمون به آدمای دیگه هم فکر میکنیم

به آدمایی که معلوم نیست دیشب چه جوری گذرندون

 ولی یه  دوست خوب دارم که تو همه شرایط کنارمه و خیلی دوسش دارم shake2.gif

و باعث آرامش من میشه

مثل آسمون که هر وقت بهش نگاه میکنم آرومم میکنهvishenka_27.gif

 و هر وقتم که دلم بگیره دل آسمونم ابری میشه

نوشته شده در 87/04/19ساعت 0 AM توسط دختر آسمانی| |

  

 

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده. توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده

و استدلال شگفت انگیزی داره : وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم،

وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم،

 وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای،

وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،

وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای...

 و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

 

نوشته شده در 87/04/16ساعت 0 AM توسط دختر آسمانی| |

پایان

 

مطلبی که بابایی برام فرستادی تا صبح ۱۰۰ بار خوندم

 و اشک ریختم فهمیدم تا الانم برات بی ارزش بودم

که الان بهم میگی همیشه به یادتم و میخوای تنهام بزاری

 بابایی دوست دارم برات دعا میکنم هر جا هستی موفق باشی

 و همیشه به اون چیزایی که دوست داری دست پیدا کنی

 

نوشته شده در 87/04/12ساعت 0 AM توسط دختر آسمانی| |

دوست واقعی

بعضی وقتا میبینی که داری به اوج خوشبختی میرسی

ولی کافیه یه لحظه چشماتو ببندی و باز کنی

میبینی همه او ن خوشبختیا با یه پلک بهم زدن از بین میرهgirl_sigh.gif

اون موقع است که به وجود خدام شک میکنی

 از زندگی متنفر میشی میخوای همون لحظه دنیا تموم شه

فقط کافیه تو اون دوران یه دوست خوب داشته باشی

کسی که به حرفات گوش بده کسی که آرومت کنه interview.gif

منم تو این دنیای بزرگی دوستی با این خصوصیات پیدا کردم

کسی که هر وقت ناراحتم به حرفام گوش میده خیلیم دوسش دارم Vishenka_17.gif

ولی دیشب کاری کردم از دستم ناراحت بشه

امیدوارم دیگه این جوری از دستم ناراحت نشه

نوشته شده در 87/04/07ساعت 6 PM توسط دختر آسمانی| |

 


 بیسکوئیت

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش

باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت

نیز خرید.او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت

برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار

را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این

بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن

کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا

دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست،

دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید

که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود

را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد.....

نوشته شده در 87/04/05ساعت 6 PM توسط دختر آسمانی| |

زندگی چیست؟

 

زندگی رازی غریب است.

زندگی برفهای سپید مهربانی است .

زندگی برگهای رنگارنگ پائیزی است

 که صدای خش خش آن سکوت را می شکند.

 زندگی قطرات اشک غریبی است که آواره

غربت نگاهی است.

زندگی سکوت تنهایی هست که هرگز نمی شکند؟!

 زندگی راز غریبی است که در چشمان غم آلود

 تنهایی موج می زند .

زندگی صدای سازی است که با

 هیچ نوایی شنیده نمی شود. 

نوشته شده در 87/04/02ساعت 1 PM توسط دختر آسمانی| |


Design By : Night Skin


دانلود - کدهای جاوابهترین وبلاگ ایرونی