(¯`·.¸¸//\دفترچه دختر آسماني /\\¸¸.·´¯)
وقتی به گذشته و حال خودم فکر میکنم میبینم چه زندگی پوچ و بیهوده ای داشتم زندگی که هیچ سودی برام نداشته راستی ما آدما واسه چی به دنیا میایم از این دنیا چی میخوایم اصلا ما آدما وقتی صبح چشمامونو باز میکنیم به غیر از خودمون به آدمای دیگه هم فکر میکنیم به آدمایی که معلوم نیست دیشب چه جوری گذرندون ولی یه دوست خوب دارم که تو همه شرایط کنارمه و خیلی دوسش دارم و باعث آرامش من میشه مثل آسمون که هر وقت بهش نگاه میکنم آرومم میکنه و هر وقتم که دلم بگیره دل آسمونم ابری میشه این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده. توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره : وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟ بعضی وقتا میبینی که داری به اوج خوشبختی میرسی
ولی کافیه یه لحظه چشماتو ببندی و باز کنی میبینی همه او ن خوشبختیا با یه پلک بهم زدن از بین میره اون موقع است که به وجود خدام شک میکنی از زندگی متنفر میشی میخوای همون لحظه دنیا تموم شه فقط کافیه تو اون دوران یه دوست خوب داشته باشی کسی که به حرفات گوش بده کسی که آرومت کنه منم تو این دنیای بزرگی دوستی با این خصوصیات پیدا کردم کسی که هر وقت ناراحتم به حرفام گوش میده خیلیم دوسش دارم ولی دیشب کاری کردم از دستم ناراحت بشه امیدوارم دیگه این جوری از دستم ناراحت نشه یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.او برروی یک صندلی دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد... برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد. بیادب چکار خواهد کرد؟» کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! را داخل ساکش گذاشته بود.
شبحی چند شبی است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
یک نفرساده چنان ساده که از سادگیش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش
یک نفرسبزچنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زداز احساس خداتا دل خویش
آی بی رنگتر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هرشبه تصویر تو نیست؟
اگراین حادثه ی هر شبه تصویرتو نیست
پس چرارنگ تو وآینه این طور یکی است؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفباکه همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت آینه پیدا شده است
وتماشاگر این خیل تماشا شده است
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت
زندگی ام نقاشی روی دیوار بود،
ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ
بر لب داشته باشم ،
ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و
درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()


![]()

![]()

مطلبی که بابایی برام فرستادی تا صبح ۱۰۰ بار خوندم 
و اشک ریختم فهمیدم تا الانم برات بی ارزش بودم 
که الان بهم میگی همیشه به یادتم و میخوای تنهام بزاری
بابایی دوست دارم برات دعا میکنم هر جا هستی موفق باشی
و همیشه به اون چیزایی که دوست داری دست پیدا کنی 

![]()



![]()

![]()


در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد.....
زندگی رازی غریب است.
زندگی برفهای سپید مهربانی است .
زندگی برگهای رنگارنگ پائیزی است
که صدای خش خش آن سکوت را می شکند.
زندگی قطرات اشک غریبی است که آواره
غربت نگاهی است.
زندگی سکوت تنهایی هست که هرگز نمی شکند؟!
زندگی راز غریبی است که در چشمان غم آلود
تنهایی موج می زند .
زندگی صدای سازی است که با
| Design By : Night Skin |


















