(¯`·.¸¸//\دفترچه دختر آسماني /\\¸¸.·´¯)
- شنیدی پروانه , شعرهای عاشقانه قشنگی میگفتن پروانه : آره خیلی قشنگ بود. تو شعرهاشون از من و تو هم گفته بودن . شمع : راستی پروانه یک سوال میخوام بپرسم پروانه : بپرس . شمع : به نظرت من عاشق ترم یا تو ؟ پروانه که اصلا انتظار این سوال را نداشت مکثی کرد و گفت : - خب , همه میدونن که ما هر دومون عاشقیم .تو برای من عاشقانه میسوزی , من هم عاشقانه دور تو میگردم . شمع : ولی پروانه , تو برای عشقت به من, یک شرط گذاشتی و اون شرط اینه که من روشن باشم .اگر من خاموش باشم تو هرگز دور من نمی گردی .ولی من همیشه و با تمام وجود عاشق تو هستم و با عشق برای تو می سوزم. حتی اگه پیش من نباشی من به امید اینکه تو نور من را ببینی منتظر می مونم و می سوزم حتی اگر این انتظار تا آخرین قطره وجودم طول بکشه و من از بین برم .که البته در اون صورت هم خوشحالم چون عاشق خواهم مرد. پروانه : این حقیقت نداره همه میدونن که من هم مثل تو عاشقم اگه عاشق نبودم اینقدر دور تو نمی گشتم تا پر و بالم با آتیش تو بسوزه و فدا بشم . شمع : پروانه زیبای من , عشق یعنی دوست داشتن بدون شرط .اگر توی عشقت شرطی باشه اون دیگه عشق نیست فقط دوست داشتنه , همین .تو فقط عاشق شعله و نور من هستی نه عاشق خود من . برای پروانه قبول این موضوع که تا حالا هیچ وقت عاشق نبوده و فقط فکر میکرده که عاشقه خیلی خیلی سخت بود , برای همین رو به شمع کرد و گفت : - نه این درست نیست من هیچ شکی ندارم که عاشقتم . شمع : ای عشق من, طاقت روبرو شدن با حقیقت را داری ؟ پروانه که از عشق خودش نسبت به شمع مطمئن بود و در حالی که همچنان دور شمع می گشت گفت : - آره , دارم. و لحظه ای بعد شمع خاموش شد .....با ور کردنش برای خود پروانه هم مشکل بود, چرا که اون دیگه دور شمع نمی چرخید .فقط یه گوشه ایستاده بود و خیره شده بود به شمع خاموش . پروانه لحظات فوق العاده سختی را داشت تجربه میکرد . با لاخره بعد از چند دقیقه سکوت و در حالی که چشماش خیس شده بودن گفت : آره...راست میگفتی... حق با تو بود ....... و لحظاتی بعد نور لامپ 100 وات اتاق نظر پروانه را به خودش جلب کرده بود ...............
كه به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، كه در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست . می دانم كه وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش ، یك دلار كاسبی كند بهتر از آن است كه جایی روی زمین پنج دلار بیابد . به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید .اگر می توانید ، به او نقش موثر كتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز دردل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز می كنند ، دقیق شود .به پسرم بیاموزید كه در مدرسه بهتراین است كه مردود شوداما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .به پسرم یاد بدهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند .ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بیاموزید كه از اشك ریختن خجالت نكشد .به او بیاموزید كه می تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .در كار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید ة اما از او یك نازپرورده نسازید . بگذارید كه او شجاع باشد ، به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید كه چه می توانید بكنید ، پسرم كودك كم سال بسیار خوبی است امشب شاید دلم میخواست فقط بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم از کی بنویسم یا اصلا چه جوری شروع کنم فقط این که تا الان به شانس اعتقاد نداشتم ولی از امروز بهش اعتقاد پیدا کردم فهمیدم شانسم قسمتی از زندگیه آدماست بعضی وقتا تا دو قدمیه آرزوهات میری ولی بعدش میبینی مثل سراب میشه برات این دنیا به نظر من یه کویریه هر چقدر توش ميموني سرابي که ميبيني بزرگتر ميشه روزی پسر کوچکی از مادرش پرسید:" مادر چرا گریه می کنی؟" .مادرش گفت چون زن هستم!پسرک گفت :"نفهمیدم! مادرش او را بغل کرد و گفت که شاید هیچ وقت هم علتش را نفهمید بعد از آن پسرک نزد پدرش رفت و از او پرسید که چرا مادر بدون هیچ دلیلی گریه میکند؟پدرش گفت که زن ها همیشه بدون دلیلی گریه می کنند! زمان گذشت تا اینکه پسرک بزرگتر شد در حالیکه هنوز علت گریه کردن زنان برایش عجیب بود...سرانجام روزی رو به خدا کرد و از او پرسید :" خدایا،چرا زن ها به این سادگی گریه می کنند؟" خداوند گفت:"وقتی زن را می آفریدم ویژگی های خاصی به او بخشیدم، چون به آنها نیاز پیدا می کرد...من به او شانه های محکمی دادم تا بتواند سنگینی روزگار را بر آنها تحمل کند در حالیکه می باید به اندازه کافی آرام و مهربان می بود تا مایه آرامش شود. به او توانایی ذاتی دادم تا تاب تحمل تولد کودکش و بعضی رفتارهای کودکش را داشته باشد.من به او استقامتی دادم که بتواند حتی زمانی که دیگران از انجام کاری باز میمانند،برخیزد و از خانواده اش حتی هنگام بیماری و خستگی بدون شکایتی مراقبت کند.به او احساسی دادم که فرزندانش را عاشقانه دوست بدارد حتی اگر آنها او را بسیار آزار دهند... به او استقامتی دادم که بتواند همسرش را در هنگام سختی ها و شکست ها همراهی کندو به او قوت قلب دهد و در آخر به او اشکی دادم که بریزد....که آن ویژگی منحصر به فرد اوست تا زمانی که به آن نیاز دارد از آن استفاده کند."خدا گفت:" میدانی فرزندم،زیبایی یک زن به لباسی که می پوشد یا مدل موها و زیبایی صورتش نیست.زیبایی زن باید در چشمانش آشکار شود چرا که آنها دروازه ای به سوی قلبش هستند_جایی که عشق در آن قرار دارد." نمیدونم خدایا حرفامو میشنوی یا نه نیلو فقط ازت میخواد از باباییش بهش خبر بدی ،بگی که حالش خوبه خدایا این چند روزه نفس کشیدنم برام سخت شده وقتی میبینم ازش بی خبرم از زندگی کردنم متنفر میشم شب هنگام زمانی كه نعره های زیبا ترین فرستاده ی لورد سيتن وجود
ادمی را میلرزاند و این انسانهای لعنتی از شر شیاطینی كه بادست خودساخته اند در تاریكی پنهان میشوند . بله ان روز , روز ماست و همه ی شما تنهائید روشنی . جنگی كه سالها طول میكشد . تاریكی پیروز است . عالم در تاریكی فرو میرود و این است سرنوشت ادمی........ خیلی بده به انتظار،دلتنگی و نگرانی عادت کنی اینجوری همه روزها برات تکراری میشه از زندگی کردن متنفر میشی ولی بازم همیشه منتظر این هستی که شاید یه خبری بهت بدن بابایی تو این چند روزه خواستم وبلاگمو حذف کنم ولی دوستام نزاشتن خاطراتمو پاک کنم معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سیبزمینى بود. معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلّم از بچهها پرسید: «از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟ » بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟» چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ شاید بازم مثل همیشه حرفام تکراری باشه ولی بازم دلم براش خیلی تنگ شده ایندفه دلتنگیم به حدی رسیده که گریه ام آرومم نمیکنه بابایی دخملت میخواد زنگ بزنی باهات حرف بزنه شاید دلش آروم بگیره دیگه چی بهت بگم،بگم دخملت از وقتی تو نیستی تنها شده حوصله هیچکسیو نداره فقط دوست داره هر روز تو تنهاییش بیشتر غرق بشه تا بتونه تو عمق تنهاییش پیدات کنه و باهات حرف بزنه
بهت نمی گم دوستت دارم، قسم می خورم که می پرستمت. 
بهت نمی گم هر چی بخوای بهت می دم، چون همه چیزم تویی.
نمی خوابم که خوابتو ببینم، چون خیال تو خوش تر از خوابه.
اگه یه روز چشمات پر اشک شد،
دنبال شونه ای گشتی تا گریه کنی، صدام کن،
قول نمی دم اشکاتوپاک کنم، منم باهات گریه میکنم.
اگه دنبال مجسمه ی سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی، صدام کن، 
قول می دم ساکت بمونم.
اگه دنبال خرابه ایی گشتی تا نفرت رو در اون دفع کنی٬
صدام کن، قلبم تنها خرابه ی وجودتوست.
اگه یه روز صدات کردم که بهت احتیاج دارم ، بهم نه نگو.

این متنو تقدیم میکنم به کسی که خیلی مهربونه و خیلی دوسش دارم

به پسرم درس بدهید




![]()






فکر
تو این چند روز با خودم فکر کردم 
حتما ارزشی نداشتم که نگرانی من برات مهم نیست 
بابایی خواستم دیگه بهت فکر نکنم 
دیدم فکر کردن به این که دیگه بهت فکر نکنم 
خودش منو وادار میکرد که بیشتر از قبل بهت فکر کنم 
نمیدونم تا کی این داستان ادامه داره 
ولی من صبرم داره تموم میشه خدایا کمکم کن 

تنهایی
![]()
![]()
![]()
![]()

تاریكی
زوزه ی گرگ ها نشانگر جنگ است . جنگی بزرگ و خونین بین تاریكی و 
انتظار،دلتنگی و نگرانی







تنفر 

حرفهای تکراری









| Design By : Night Skin |









