(¯`·.¸¸//\دفترچه دختر آسماني /\\¸¸.·´¯)
آنگاه که غرور کسی را له میکنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی، آنگاه که بنده ای را نادیده میانگاری ، آنگاه که حتی گوشت را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را میبینی و بنده خدا را نادیده میگیری ، میخواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز میگزاری که دیگران نگزاردهاند؟ یاد گرفتم عشق با تمامه عظمتش دو سه ماه بیشتر نیست یاد گرفتم عشق یعنی فاصله و فاصله ... یعنی دو خط موازی که هیچ گاه به هم نمی رسن ... یاد گرفتم در عشق همون قدر که محبت کنی همون قدر از ارزشت کم میشه و یاد گرفتم هر چه عاشق تر تنهاتر...... حبیبا،سال نو را سال نور و عاشقی فرما بزرگا،زندگی کردن نشانم ده عزیزا،هفت سین عیدمان را سایه سار سبز سیمای سحر خیزان سرو اندیشان سایی مرهمت فرما خدایا،تو خار هر کدورت را به گلبرگ گذشت بی اثر گردان سلام خاله مریم خاله مریم من و پوریا خیلی دوست داریم می خواستیم یه کاری کنیم تو و مهسا ذوق زده بشین بعدش نشستیم با هم فکر کردیم جی کار کنیم تا خاله و مهسا خوشحال بشن بعد از فکر زیاد به این نتیجه رسیدیم بهترین کار اینه که هم ازشون بخاطر مهربونیاشون تشکر کنیم و هم عید رو بهشون تبریک بگیم راستی بابایی دخملت یادش رفت عید رو بهت تبریک بگه بابایی به قول خودت اندازه ۱۰ تایه بچگی دوست دارم از اینجا به همه دوستام که همیشه به وبلاگم سر می زنن و من را تنها نمی زارن و همه دوستای خودم و داداش پوریام بازم تو این روزای خوب اومدی و پیدا شدی چی از جونم میخوای برو حالا که باز تنها شدی بازم میخوای بجای عشق غم رو بهم هدیه کنی بازم دروغکی میگی تموم دنیای منی برو بذار تنها باشم غصه رو مهمونم نکن گریه و بی قراری رو همخونه ی جونم نکن این دل پاره پاره رو بذار که آروم بگیره این دفعه از خنجر تو امون نداره میمیره برو که تنهایی بازم مونس و همدمم بشه کی گفته بی هوای عشق زندگی کردن نمیشه بدون که یاد و خاطرت پاک شده از گذشته هام اسم تو رو خط میزنم از رو تن نوشته هام برو که بودنت واسم فقط عذاب و سختیه فقط خدا میدونه که قربونی بعدی کیه داستان زندگی پدر و پسری از کوهی بالا می رفتند.ناگهان پسر افتاد و از درد فرياد زد:"آآآی ی ی !!!" او با کنجکاوی پرسيد:"تو کيستی؟" جواب شنيد: " تو کيستی؟" فرياد زد:" دوستت دارم!" صدا جواب داد:"دوستت دارم!" با عصبانيت فرياد زد :"ترسو!" جواب شنيد:"ترسو!" پس رو به پدرش کرد و گفت:"چه خبره؟" پدر لبخند زدو جواب داد:"پسرم خوب گوش کن." مرد فرياد زد:"تو يک قهرمانی!" صدا جواب داد:" تو يک قهرمانی!" پسر متوجه منظور پدرش نشد. پدر گفت:"مردم به اين صدا پژواک می گويند،اما اين در واقع زندگی است. هر چه بگويی يا انجام دهی به تو برمی گردد.زندگی هر يک از ما بازتاب رفتارهايمان است. اگر عشق بيشتر می خواهی بايد عشق بيشتری را در قلبت به وجود بياوری اگر طالب موفقيت هستی بايد مهارت هايت را بيشتر کنی.اين به همه چيز در زندگی مربوط است. هرچيزی را که به زندگی بدهی،زندگی همان را به تو پس می دهد. زندگی يک اتفاق نيست، بلکه بازتاب خود توست!" زيرا بی وفا نيست تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست تنهايی را دوست دارم زيرا تجربه کردم تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد سلام بابایی بابایی تولدت مبارک ایشالا ۱۰۰۰ سال زنده باشی اینام کادو واسه تولدته بابایی خیلی دوست دارم من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم
غرور










عیدی











خاله مریم و مهسا جونم عیدتون مبارک 

بابایی عید رو به توام تبریک می گم 


عید رو تبریک می گم 

امید 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

زندگی
و همان لحظه صدايی شنيد که تکرار صدای خودش بود:"آآآی ی ی!!!"








دوستی
بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟ 
| Design By : Night Skin |



