(¯`·.¸¸//\دفترچه دختر آسماني /\\¸¸.·´¯)
هواتو کردم دوباره ، بازم دلم تنگه برات ... هنوز می میرم من برات باشه برو پیشم نیا تو غربت دل تنگی هام ! نه اینکه دوستت ندارم سر روی شونت بذارم ! باور بکن حدی داره ! آخه سوزوندن نداره !! " واسه تو تکراری شده " با خنده باز زجرم میده ! خدا خودت منو به این ، در به دری عادت بده !! عشق تو داغونم کنه شاید که آرومم کنه ! دستهاش تو دستم نباشه نمک به زخمم می پاشه ! آتیش به جونم میزنه بگین فقط ماله منه سهم من از تو دوریه ! دلتنگی و صبوریه ... دوباره تنها میشینم تورو کنارم میبینم بدون فقط تورو میخوام نگو تو خوابت نمیام بگو که دلتنگم میشی دوباره مهربون بشی کی بهت گفته که من عاشقتم،دوست دارم؟ همشون دروغ میگن همشون دشمنتن همشون میخوان تورو کوچیک کنن من و تو نباید بهم دروغ بگیم ما نباید همدیگرو گول بزنیم خوب اگه یادت باشه من بهت گفته بودم عشقمون عشق بزرگی نمی شه عشقمون فردای خوبی نداره آخه از بچگی ها زندگی با عشقمون دشمنی داشت اونو از ما می گرفت پیش چشمای تو آتیش میسوزوند چی بگم غصه داره سینمو داغون میکنه یه،صدا هی تو گوشم زنگ می زنه: زندگیت تموم شده تو نباید عشق بزرگ داشته باشی یک دوست معمولی هیچ گاه نمی تواند گریه تو را ببیند یک دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی داند دوست واقعی شاید شاید تلفن آن ها را جایی نوشته باشد دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد دوست واقعی زودتر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می ماند دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت می شود دوست واقعی می پرسد چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری؟ دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد دوست واقعی سعی در حل آنها می کند دوست معمولی مانند یک مهمان عمل می کند و منتظر می ماند تا از او پذیرایی شود دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از مرافعه تمام می شود دوست واقعی می داند که بعد از مرافعه دوستی شما محکم تر می شود دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند،با تو می ماند تقدیم به مادرم که بهترین مادر دنیاست دخترک نزد مادر آمد و برگه ای به او داد که در آن چنین نوشته بود جمع کردن اسباب بازی هایم ..................................۱۰۰۰ تومان تمیز کردن اتاقم ...........................................۲۰۰۰ تومان مرتب کردن تختخوابم ................................۱۰۰۰ تومان نگهداری از برادر کوچکترم ..................... ۵۰۰ تومان چیدن میز غذا.................................۱۰۰۰ تومان کمک برای گردگیری خانه..............۵۰۰۰ تومان جمع کل .............................۶۰۰۰ تومان مادر برگه را با دقت خواند،سپس زیر آن نوشت: نه ماه نگهداری از تو در بدنم ....................................... مجانی نگهداری از تو بعد از تولد ........................................مجانی خواندن لالایی برای تو ........................................مجانی غذا دادن به تو .............................................مجانی پرستاری از تو در زمان بیماری.......................مجانی بردن و آوردن تو از مدرسه .......................مجانی و برگه را به دختر برگرداند.دختر برگه را خواند،کمی فکر کرد و زیر آن با مداد قرمز نوشت: تسویه شد ولی به سختی می شه در قلب او جایی پیدا کرد ولی به سختی می شه اشتباههای خود را پیدا کرد ولی به سختی می شه زبان را کنترل کرد ولی به سختی می شه این رنجش را جبران کنیم ولی به سختی می شه از کسی تقاضای بخشش کرد ولی به سختی می شه به آنها عمل کرد ولی به سختی میشه برای به دست آوردن یک رویا جنگید ولی به سختی می شه به زندگی ارزش واقعی داد ولی به سختی می شه به آن قول عمل کرد ولی به سختی می شه آن را نشان داد ولی به سختی می شه از آن اشتباه درس گرفت ولی به سختی می شه بخشش کرد ولی به سختی می شه به آن معنا بخشید و در آخر: ولی به سختی می شه به آن عمل کرد ای دل از تو می ترسم،از تو و سبکسریهای تو می ترسم. عطرهای تابستان و خاموشی های زمستان،کمتر از دلی که اسیر هوسهای تن است. هیجان و آشفتگی همراه دارند،جنگلهای معطر و انبوه که در سایه درختان آنها گلهای زیبا سر از خاک بدر آورده اند،آنقدر سبزه و چشمه و گل ندارند که دلی رازهایی نا گفتنی دارد. آفتاب و ماه،آرامش و غوغا،غرور و ضعف هیچکدام با همه قدرت خود نمی توانند زخم دلی را که روزی خانه عشق بوده مرهم گذارند. تو اگر باز آیی روشن از بارقه عشق تو خواهم شد بسر و دوش تو گل خواهم ریخت و سرا پای تو خواهم بوسید.... تو اگر باز آیی به وفای تو یقین خواهم کرد همه اسرارم را، به تو خواهم گفت و دلم را بتو خواهم بخشید! اگر دوباره قلب وی،گذشته را ندا کند اگر نسیم یاد او،گذر به آشنا کند اگر ز سرزمین کین،گریزد و صفا کند اگر رقیب فتنه جو،کنار وی رها کند اگر درستی و صفا،تفاوت از ریا کند اگر که دیو بخت من،اطاعت از خدا کند اگر بعهد اولین،نگار من وفا کند اگر شرار مهر او،دمی دگر بقا کند ز دست خود نمی دهم،مگر بمرگ دامنش یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد. سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود. آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز ،گسترده تر و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند هیچ اتفاقی نیفتاد! در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند . چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن، راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم،به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمی توانستیم پیشرفت کنیم روزی دو دوست،پیاده از جاده یی در بیابان عبور می کردند. بین راه بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از روی خشم بر دیگری سیلی زد! دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد و بدون آنکه چیزی بگوید بر روی شنهای بیابان نوشت : امروز بهترین دوستم به صورتم سیلی زد! آن دو در کنار هم به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند... تصمیم گرفتند در کنار رودی که از کنار آن ابادی می گذشت قدری استراحت کنند. ناگهان دوستی که سیلی خورده بود لغزید و در رودخانه افتاد! نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت.... بعد از اینکه نجات پیدا کرد روی تخته سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم جان مرا از مرگ نجات داد. دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه تو را سیلی زدم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی!!!ولی حالا این جمله را روی صخره حک کدی! دیگری لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کرد تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد نگاهم کرد، پنداشتم دوستم دارد، نگاهم کرد، در نگاهش هزار شوق عشق خواندم. نگاهم کرد، دل باو بستم، نگاهم کرد، ولی بعدها فهمیدم که فقط نگاهم کرد برو دیگر نمی خواهم ترا ببینم دیگر مشتاق نگاههای تو که از ابرهای آسمان هم دورترند نیستم، دیگر نمی خواهم از دهان تو که لبخند می زند اما دروغ میگوید حرفی بشنوم برو امشب به بستر هوس من میا زیرا هر چه مال تو باشد مرا خشمگین و آشفته می کند، امشب می خواهم دور از آغوش گرم اما پر فریبت در دشت پر گیاه خاموش بنشینم تا رنجی را که از جانب تو میکشم فراموش کنم نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش ژاکلین اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد . ولی فقط یکی از این بچه ها که ژرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت وافتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند چند سال پیش وقتی جرالدین تازه میخواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شورانگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند. ژرالدین دخترم: اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد. دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم. بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی. رویت را میبوسم . روزی در یک دهکده کوچک،معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدر دان هستند،نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتما تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد،معلم شوکه شد.او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟ بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند.یکی از بچه ها گفت:من فکر می کنم این دست خدا است که به ما غذا می رساند. یکی دیگر گفت:شاید این کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون را پرورش می دهد. هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید: این دست چه کسی است،داگلاس؟ داگلاس در حالی که خجالت می کشید،آهسته جواب داد: خانم معلم،این دست شماست. معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود،به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازش بر سر او بکشد. یکی آنکه گرد خدا نگردد و جز او همه را ستایش کند از زن و مرد و مال و بچه گرفته تا سنگ و خاک. دوم آنکه با شناخت و اگاهی جز خدا کسی و چیز دیگری را ستایش و بندگی نکند. سوم آنکه در چنین حالتی فرو برود و به خاموشی برسد. نه بگوید خدمت خدا را به جا می آورم نه بگوید به جا نمی آورم. چنین انسانی از آن دو مرحله گذشته است اگر چه در دنیا از او صدائی بر نمی خیزد. بزرگی گفته: رنج،شکستن پوسته ای است که غم و ادراک شما را زندانی کرده است. چنانچه هسته باید نخست در دل خاک بشکافد تا راز دلش در آفتاب عریان شود،شما نیز باید رنج شکافتن را تجربه کنید تا به شکفتن در رسید گشاده دست باش،جاری باش،کمک کن (مثل رود) با شفقت و مهربان باش (مثل خورشید) اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب) وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ) متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک) بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا) اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه) تو میگفتی: زمانی دور یا نزدیک، فریب زندگی ما را، مرا از تو،ترا از من،جدا سازد ــ و من باور نمی کردم تو می گفتی : زمان این لحظه شادابی ما نیست زمان،صد چهره افسرده هم دارد. جهان،تنها سرود گرم و زیبای محبت نیست ــ و من باور نمی کردم تو می گفتی: دل از یاد تو بر دارم و من هر روز نا باورتر از دیروز جهان کوچکم را در میان بازوانت ــ جای می دادم و دنیای امید و آرزو را بیشتر از یاد تو ــ لبریز می کردم تو می گفتی و من در گوش تو افسانه می خواندم: ((عزیزم)) در دستهای ما، چو زیبا کودکی معصوم، بروی عشق ما،آرام می خندد زمین،با دستهای مهربان خود همه درهای حسرت را، بروی شادمانیهای ما،آرام می بندد ولی افسوس! کنون،هر یک جدا از هم رهی در پیش رو داریم و من تنهای تنها،لحظه ها از خویش می پرسم چه خواهی کرد. ولی افسوس! و کاش آنروز باور داشتم افسون هستی را و فرجام ملال انگیز یکدم شادی و ــ یک لحظه مستی را آنگاه که ارواح پریشان در هوای تیره بجولان آیند من از سوگندهای وفاداریت که ناپایدار تر از: عطر نرگس در باد بود یاد خواهم کرد زمانی شبح مشتاق و لرزانم در کنارت ظاهر خواهد شد و تو بگمان آنکه هنوز زنده ام خواهی گفت: وعده ات نداده بودم که این لحظه فرا خواهد رسید هم چنان که شاعر قلم خویش را میفشارد مرا بر سینه خواهی فشرد. و از راه ترحم چهره ام حروف لذات را نقش خواهی نمود. چون کرانه خاور برنگ موی ساخوردگان در آید. همدم شبانه را بیهوده در کنار خود جستجو خواهی کرد. و دستت جز سرمای پیچیده دم چیزی نخواهد یافت. باز بسوی تو باز خواهم گشت و سرزنش های تو را نوازش های عاشقانه ام خاموش خواهد ساخت اما ببانک خروس انزوای تو آماده میشود. خواهی دانست که در آغوش ناز خویش شبحی را داشته ای و میدانی که عشق اشباح عشاق را به هلاکت میکشاند؟ یک روز گرم تابستان،زیر آفتاب داغ تیر ماه،کنار جاده ایستاده بود. بیشتر از ۱۲ سال نداشت.هوای شرجی شمال پیرهنش رو خیس عرق کرده بود.چند تا سطل پر از تمشک جلوش بود چند تا مسافر هم دورش جمع شده بودند و اونم ملتمسانه داشت باهاشون چونه می زد! منتظر موندم تا بقیه مسافرها برن،بعد بهش نزدیک شدم.نوک انگشتانش رو داشت می مکید.تیغهای بوته تمشک انگشتاشو زخمی کرده بود.هنوز یک سطل بزرگ از تمشکها باقی مونده بود.ازش پرسیدم قیمتش چنده؟ گفت:این یکی فروشی نیست.با تعجب پرسیدم چرا!؟ با آستین بدون دکمه پیرهنش پیشونیشو پاک کرد و گفت:آخه، آخه...... خندید و ادامه داد: آخه میدونی اینو میخوام واسه دختر عموم ببرم و اشاره ای به پولای تو دستش کرد و گفت:با این ها هم میخوام براش عطر بخرم.ازش پرسیدم دوسش داری؟خودم از سوالم خندم گرفت. لبخند معصومانه ای رو لبش نشست و چشاش برق فاتحانه ای زد. به من گفت اگه یه کم بری جلوتر یه مغازه هست که تمشک هم داره، میتونی بری از اون بخری.سطل تمشک رو برداشت و در امتداد شالیزارهای کنار جاده دور شد. من در حالی که با حسرت به سطل تمشک تو دستش خیره شده بودم با خودم گفتم کاش همه دلها رو می شد با یک سطل تمشک عاشق کرد. کاش همه،واسه یک بارم که شده، تیغ تمشک دستشونو زخمی می کرد. کاش.....کاش تمام زخمها،زخم تیغ بوته تمشک بود!
دلتنگی
اگرچه دوری از دلم ،
امید من سنگ صبور ،
بذار که تنها بسوزم ،
نه اینکه عاشق نباشم ،
میخوام تو اوج بی کسی ،
زخم زبون و صبر من ،
یه قلب خالی از امید ،
منی که حتی گریه هام ،
نگاه سردت هنوزم ،
باور نداری هنوزم ،
بخند به گریه های من ،
بهش بگین دق می کنم ،
تموم خاطراتمون ،
بهش بگین خاطره هاش ،
آسمونم زمین بیاد ،
تو لحظه های بی کسی ،
اگه صدام در نمیاد ،
هر روز غروب دلتنگتم ،
هروقت که بارون میباره ،
هر روز و هر شب از خدا ،
نگو واست غریبه ام ،
بگو تو هم دوستم داری ،
من فقط از خدا میخوام ، 

دوست

مهر مادری

به آسانی می شه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد
به راحتی می شه در مورد اشتباههای دیگران قضاوت کرد
به راحتی می شه بدون فکر کردن حرف زد
به راحتی می شه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم
به راحتی می شه کسی را بخشید
به راحتی می شه قانون را تصویب کرد 
به راحتی می شه به رویاها فکر کرد
به راحتی می شه هر روز از زندگی لذت برد
به راحتی می شه به کسی قول داد
به راحتی می شه دوست داشتن را بر زبان آورد
به راحتی می شه اشتباه کرد
به راحتی می شه گرفت
به راحتی می شه یک دوستی را با حرف حفظ کرد
به راحتی می شه این متن را خوند

فقط از تو می ترسم 









افسون نگاه 

برو 


چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در
اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور،
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر 


آدمی سه حالت دارد

رویا
هفت نصیحت مولانا

و من باور نمی کردم 
![]()
![]()
![]()
![]()
شبح 
![]()
![]()

زخمی تیغ تمشک

| Design By : Night Skin |



