(¯`·.¸¸//\دفترچه دختر آسماني /\\¸¸.·´¯)
هر گاه مرا توان آن بود تا فقط یک روز دیگر زندگی کنم، تنها یک روز از گذشته ها را انتخاب می کردم روزی را بر می گزیدم که نخست ترا دیدم،زیرا که درخشان ترین روز زندگی من است ای دل رنجدیده من،ای دل که عمری است در جستجوی عدل حقیقی هستی،دست از کینه توزی بدار و با رنج جانکاه خود بساز،تو نیز ای تقوا،پس از مرگ من بر بالای گورم بیا و بر مزارم اشکی چند بیفشان نامه دادی خواندم آنرا،گریه بسیار کردم گریه کردم،رنج بردم،روز خود را تار کردم بوسه ها بر جای دستت بر جای دستت بر خطوط نامه دادم نامه را چون روی تو از بوسه ها سر شار کردم شب نخفتم،ماجرای رفتنت با کس نگفتم در سکوت مرگ،خود را غرقه افکار کردم با دل آشفته دیوانه،ترک خانه گفتم روح و جسم خویش را از دوریت بیمار کردم صبر را دانسته ای تنها علاج دردهایم بهتر از هر کس تو می دانی که من اینکار کردم منکه گفتم بارها،تا زنده ام در انتظارم گفته های خویش با سو گندها تکرار کردم باز می گویم:که عشق جاودان من تو هستی عشق یکبار است و من اینکار را یکبار کردم هیچکس را نیست جائی غیر تو در خاطر من این حقیقت را به نزد هر کسی اقرار کردم آرزوهای من و امیدها و جان شیرین منی تو هر چه می باید کنم اقرار ر اشعار کردم روزی فرشته ای در مقابل تخت قضاوت حاضر شد. فرشته انداخت و فرمود: من تو را تنبیه نمی کنم ولی باید کفاره گناهت را بپردازی.به زمین برو و با ارزش ترین چیز دنیا را برای من بیار. فرشته روزی به یک میدان جنگ رسید،سرباز جوانی را دید که در راه دفاع از کشورش به سختی زخمی شده بود.فرشته به سرعت به بهشت رفت. خداوند به راستی چیزی که تو آوردی با ارزش است ولی برگرد و بیشتر بگرد. فرشته پس از سالیان سال،در یک بیمارستان پرستاری را دید که بر اثر بیماری در حال مرگ بود.پرستار این بیماری را از افرادی که مبتلا به این بیماری بودند، گرفته بود: در حالی که پرستار نفسهای آخر را می کشید،فرشته برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت. خداوند فرشته شبی مرد شروری را در جنگل دید.او می خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد و به کلبه جنگلبان و خانواده اش رفت.او از پنجره،داخل کلبه را با دقت دید. زن جنگلبان را دید که پسرش را می خواباند و صدای او را که به فرزندش دعای شب یاد می داد،شنید. چیزی درون قلب مرد،ذوب شد.چشمان مرد پر از اشک شده بود و همان جا از رفتار و نیت زشت خود پشیمان شد و توبه کرد. فرشته از چشم مرد را برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد. خداوند این قطره با ارزشترین چیز دنیاست!برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرد و توبه درهای بهشت را باز می کند. جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد.رنج این عشق آن را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به او نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت،به او گفت: پادشاه،اهل معرفت است،اگر احساس کند که تو بنده خدا هستی،خودش به سراغت می آید. جوان،به امید رسیدن به معشوق،گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت. روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد،احوال وی را جویا شد و دانست که جوان بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست تا به خواستگاری دخترش بیاید. جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد. همین که پادشاه از مکان دور شد،جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت.ندیم پادشاه از رفتار وی تعجب کرد و به جستجوی جوان پرداخت. بعد از مدتها جستجو او را یافت و گفت: تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی،چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد،از آن فرار کردی؟ جوان گفت: اگر بندگی دروغین که به خاطر رسیدن به معشوق بود، پادشاهی را به در خانه ام آورد،چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟ ستاره ها که شب هنگام در آسمان میدرخشد آنگاه که عروس شب پدیدار میشود در آسمان تنها یک چیز را میبینم آنگاه که خورشید میدمد زمانیکه پرنده ها به پرواز در می آیند و هنگامی که مرغان هوا آواز سر میدهند، تنها یک صدا را میشنوم. نام تو نقش آسمانهاست تنها نام تو را می بینم و صدای تو نمیدانم که چه موقع آمدم و از کجا آمده ام نمیدانم به کجا میروم اما حقیقت اینست که اینجا هستم در این جهان پر از شادیها و غمها در قوه من است که به این شادیها بیفزایم یا به غمها اضافه کنم. میدانم که زمین وجود دارد چرا؟به من مربوط نیست سعی کردن در فهمیدن حکمت وجودش از قدرت من خارج است. زندگی من کوتاه است،بسیار کوتاه من نقطه کوچکی از این زمین را اشغال کرده ام و باید این نقطه را با صفاتر سازم سالها می گذرند ساعتها و روزها از پی هم می آیند و نابود می شوند آفتاب طلوع می کندو در مغرب خاموش می شود ولی حقیقت و عشق طلوع و غروب ندارند آندو در قلبی که ودیعه خداوندی است و در سینه انسانی می تپد همیشه جاودانی هستند تا در آغوش هم او را بیابیم عشق زیبا،وحشت انگیز،لذت بخش و جانسوز تلخ تر از تنهایی شیرین تر از آفتاب نیمروز تلخ تر از مرگ شیرین و شیرین تر از شراب عسل از زمانیکه لبهای ما با عشق طوفانی در قلب های ما بر پا شد دستهای ما بی اختیار سوی یکدیگر رفت و آنچه میگرفت بجای نمی ماند آیا سایه بود یا برق زود گذر آسمون ابراتو بردار و برو اگر باد بودم،می وزیدم اگر ابر بودم،می باریدم اگر مهر بودم،می تابیدم تا بدانی که دوستت دارم اگر ابر بودی،در انتظار اشکت می نشستم اگرمهر بودی،در پرتوت خود را گرم می کردم اگر باد بودی،چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم اگر خدا بودی ،به تو ایمان می آوردم تا بدانی که دوستت دارم اگر هیچ بودی،از تو ابر سپیدی می ساختم از توخورشید با شکوهی بوجود می آوردم ترا نسیم ملایمی می کردم ترا خدایی بزرگ می ساختم تا بدانی که دوستت دارم
اولین روز


منامه


از فرمان خدا
سر پیچی کرد و برای پاسخ دادن به عمل اشتباهش
از خدا
تقاضای بخشش کرد.خداوند
با مهربانی نگاهی به فرشته ![]()
سالها بر روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.
آخرین قطره از خون او را برداشت و
فرمود:
به زمین برگشت و به جستجوی خود ادامه داد.
آخرین نفس او را
فرمود:این نفس چیز با ارزشی است ولی برگرد و دوباره بگرد.
برای جستجو دوباره به زمین رفت.
قطره اشک
فرمود:







![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

بود
![]()
را یافتیم،![]()
![]()
یکدیگر را شناختند

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


| Design By : Night Skin |



