تبليغاتX
(¯`·.¸¸//\دفترچه دختر آسماني /\\¸¸.·´¯)


(¯`·.¸¸//\دفترچه دختر آسماني /\\¸¸.·´¯)

                    اولین روز

 

  هر گاه مرا توان آن بود تا فقط یک روز دیگر زندگی کنم،

   تنها یک روز از گذشته ها را انتخاب می کردم

  روزی را بر می گزیدم که نخست ترا دیدم،زیرا که

   درخشان ترین روز زندگی من است

 

نوشته شده در 86/10/23ساعت 11 PM توسط دختر آسمانی| |

                                                    مرگ

 

 

            ای دل رنجدیده من،ای دل که عمری است در جستجوی

           عدل حقیقی هستی،دست از کینه توزی بدار و با رنج

            جانکاه خود بساز،تو نیز ای تقوا،پس از مرگ من

             بر بالای گورم بیا و بر مزارم اشکی چند   بیفشان

 

نوشته شده در 86/10/23ساعت 11 PM توسط دختر آسمانی| |

منامه

  نامه دادی خواندم آنرا،گریه بسیار کردم

                                 گریه کردم،رنج بردم،روز خود را تار کردم

  بوسه ها بر جای دستت بر جای دستت بر خطوط نامه دادم

                                نامه را چون روی تو از بوسه ها سر شار کردم

  شب نخفتم،ماجرای رفتنت با کس نگفتم

                              در سکوت مرگ،خود را غرقه افکار کردم

  با دل آشفته دیوانه،ترک خانه گفتم

                             روح و جسم خویش را از دوریت بیمار کردم

  صبر را دانسته ای تنها علاج دردهایم

                             بهتر از هر کس تو می دانی که من اینکار کردم

  منکه گفتم بارها،تا زنده ام در انتظارم

                             گفته های خویش با سو گندها تکرار کردم

  باز می گویم:که عشق جاودان من تو هستی

                           عشق یکبار است و من اینکار را یکبار کردم

  هیچکس را نیست جائی غیر تو در خاطر من

                          این حقیقت را به نزد هر کسی اقرار کردم

  آرزوهای من و امیدها و جان شیرین منی تو

                         هر چه می باید کنم اقرار ر اشعار کردم

 

نوشته شده در 86/10/20ساعت 11 PM توسط دختر آسمانی| |

 

روزی فرشته ای   از فرمان خدا  سر پیچی کرد و برای  پاسخ دادن به عمل اشتباهش

در مقابل تخت قضاوت حاضر شد.

فرشته   از خدا  تقاضای بخشش کرد.خداوند   با مهربانی نگاهی به فرشته  

انداخت و  فرمود:

من تو را تنبیه نمی کنم ولی باید کفاره گناهت را بپردازی.به زمین برو  و

با ارزش ترین  چیز دنیا را برای من بیار.

فرشته   سالها بر روی زمین به دنبال  با ارزشترین چیز دنیا گشت.

روزی به یک میدان جنگ رسید،سرباز جوانی را دید که در راه دفاع  از کشورش

به سختی زخمی شده بود.فرشته   آخرین قطره از خون او را برداشت و

به سرعت به بهشت رفت.

خداوند    فرمود:

به راستی چیزی که تو آوردی با ارزش است ولی برگرد و  بیشتر بگرد.

فرشته  به زمین برگشت و به جستجوی خود ادامه داد.

پس از سالیان سال،در یک بیمارستان پرستاری را دید که بر اثر بیماری

در حال مرگ بود.پرستار این بیماری را از  افرادی که مبتلا به این بیماری بودند،

گرفته بود:

در حالی که پرستار نفسهای آخر را می کشید،فرشته  آخرین نفس او را

برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.

خداوند   فرمود:این نفس چیز با ارزشی است ولی برگرد و دوباره بگرد.

فرشته  برای جستجو دوباره به زمین رفت.

شبی مرد شروری را در جنگل دید.او می خواست از نگهبان جنگل انتقام

بگیرد و به کلبه جنگلبان و خانواده اش رفت.او از پنجره،داخل کلبه را با دقت دید.

زن جنگلبان را دید که پسرش را می خواباند و صدای او را که به فرزندش دعای

شب یاد می داد،شنید.

چیزی درون قلب مرد،ذوب شد.چشمان مرد پر از اشک شده بود و همان جا

از رفتار و نیت زشت خود پشیمان شد و توبه کرد. فرشته    قطره اشک

از چشم مرد را برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند   فرمود:

این قطره با ارزشترین چیز دنیاست!برای اینکه این اشک آدمی است

که توبه کرد و توبه درهای بهشت را باز می کند.

 

نوشته شده در 86/10/16ساعت 11 PM توسط دختر آسمانی| |

 

 جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد.رنج این عشق

 آن را بیچاره کرده بود  و راهی برای رسیدن به او نمی یافت.

 مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی

 ساده و خوش قلبش یافت،به او گفت:

پادشاه،اهل معرفت است،اگر احساس کند که تو بنده خدا

هستی،خودش به سراغت می آید.

جوان،به امید رسیدن به معشوق،گوشه گیری پیشه کرد

و به عبادت و نیایش مشغول شد به طوری که اندک اندک

مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد،احوال وی را جویا شد

و دانست که جوان بنده ای با اخلاص از بندگان خداست.

در همان جا از وی خواست تا به خواستگاری دخترش بیاید.

جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او

مهلت داد.

همین که پادشاه از مکان دور شد،جوان وسایل خود

را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت.ندیم پادشاه از

رفتار وی تعجب کرد و به جستجوی جوان پرداخت.

بعد از مدتها جستجو او را یافت و گفت:

تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار

بودی،چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد،از آن فرار کردی؟

جوان گفت:

اگر بندگی دروغین که به خاطر رسیدن به معشوق بود،

پادشاهی را به در خانه ام آورد،چرا قدم در بندگی راستین

نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟

 

نوشته شده در 86/10/14ساعت 11 PM توسط دختر آسمانی| |

 

  ستاره ها که شب هنگام در آسمان میدرخشد

 آنگاه که عروس شب پدیدار میشود

 در آسمان تنها یک چیز را میبینم

 آنگاه که خورشید میدمد

  زمانیکه پرنده ها به پرواز در می آیند

  و هنگامی که مرغان هوا آواز سر میدهند،

  تنها یک صدا را میشنوم.

 نام تو نقش آسمانهاست

  تنها نام تو را می بینم

  و صدای تو

 

نوشته شده در 86/10/13ساعت 11 PM توسط دختر آسمانی| |

 

 

نمیدانم که چه موقع آمدم و از کجا آمده ام

 نمیدانم به کجا میروم

 اما حقیقت اینست که اینجا هستم

 در این جهان پر از شادیها و غمها

 در قوه من است که به این شادیها بیفزایم

 یا به غمها اضافه کنم.

 میدانم که زمین وجود دارد

 چرا؟به من مربوط نیست

 سعی کردن در فهمیدن حکمت وجودش از قدرت

 من خارج است.

 زندگی من کوتاه است،بسیار کوتاه

 من نقطه کوچکی از این زمین را اشغال کرده ام

 و باید این نقطه را با صفاتر سازم

 

نوشته شده در 86/10/11ساعت 11 PM توسط دختر آسمانی| |

 

سالها می گذرند

         ساعتها و روزها از پی هم می آیند و نابود می شوند

         آفتاب طلوع می کندو در مغرب خاموش می شود

         ولی حقیقت و عشق طلوع و غروب ندارند

         آندو در قلبی که ودیعه خداوندی است

         و در سینه انسانی می تپد

        همیشه جاودانی هستند 

 

نوشته شده در 86/10/09ساعت 11 PM توسط دختر آسمانی| |

آنچه آرزو می کردیم عشق  بود

                                        تا در آغوش هم او را بیابیم

 عشق  را یافتیم،

                          زیبا،وحشت انگیز،لذت بخش و جانسوز

  تلخ تر از تنهایی

                     شیرین تر از آفتاب نیمروز

 تلخ تر از مرگ شیرین

                          و شیرین تر از شراب عسل

 از زمانیکه لبهای ما با عشقیکدیگر را شناختند

                          طوفانی در قلب های ما بر پا شد

 دستهای ما بی اختیار سوی یکدیگر رفت

                                 و آنچه میگرفت بجای نمی ماند

 آیا سایه بود یا برق زود گذر

نوشته شده در 86/10/09ساعت 11 PM توسط دختر آسمانی| |

 

آسمون ابراتو بردار و برو

 
بر دل خسته من گریه مکن 
 
      تو که نشنیدی از این لب سخنی
 
بر پر بسته من گریه مکن
 
 
آسمون خورشید و بردار و بیا
 
آسمون اخماتو وا کن،آبی شو
 
چهره بگشا که دلم پر ز غمه
 
آسمون آفتابی شو.آفتابی شو
 
 
آسمون غرقه بخونه دل من
 
آسمون دشت جنوبه دل من
 
  تک و تنها توی دنیای بزرگ
 
آسمون بی همزبونه دل من
 
 
      آسمون تو شهر ما هر چی هست
    
    نفرت و کینه و اندوه و بلاست
 
   آسمون مهر و وفا مرده دیگه
 
              آسمون هر چی بخوای رنگ و ریاست
 
 
آسمون خلق خدا مثل همن
 
آسمون آدمی از آب و گله
 
     آسمون اینهمه نیرنگ و فریب
 
  اینهمه رنگ و ریا فرق دله
 
 
   آسمون  کاشکی که میشد بپرم
 
تو دل آبی تو، خونه کنم
 
    کاشکی میشد مثال ابرای تو
 
    زار و زار گریه مستونه کنم
 
 
     آسمون کاشکی که دنیا نباشه
 
  یا که جای من تنها نباشه
 
        آسمون کاشکی که وارونه شبی
 
پی امروز تو فردا نباشه
 
 
    آسمون مرده دیگه مهر و وفا
 
    بزم ما پر شده از رنگ و ریا
 
   نه محبت میشه پیدا نه صفا
 
  آسمون قهر دیگه با ما خدا
 
نوشته شده در 86/10/07ساعت 11 PM توسط دختر آسمانی| |

      

 

 اگر باد بودم،می وزیدم

     اگر ابر بودم،می باریدم

     اگر مهر بودم،می تابیدم

                                  تا بدانی که دوستت دارم

     اگر ابر بودی،در انتظار اشکت می نشستم

     اگرمهر بودی،در پرتوت خود را گرم می کردم

     اگر باد بودی،چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم

     اگر خدا بودی ،به تو ایمان می آوردم

                                  تا بدانی که دوستت دارم

     اگر هیچ بودی،از تو ابر سپیدی می ساختم

     از توخورشید با شکوهی بوجود می آوردم

     ترا نسیم ملایمی می کردم

     ترا خدایی بزرگ می ساختم

                                  تا بدانی که دوستت دارم

نوشته شده در 86/10/02ساعت 11 PM توسط دختر آسمانی| |


Design By : Night Skin


دانلود - کدهای جاوابهترین وبلاگ ایرونی