(¯`·.¸¸//\دفترچه دختر آسماني /\\¸¸.·´¯)
ولی بعد از چند وقت اومدم بگم که این چند روزم مثل روزهای قبل یه روزاییش خوب بود و یه روزاییش بد ولی همه این روزها با خوبی و بدیش برام گذشت سعی میکنم از این به بعد زودتر بیام دوباره بعد از چند وقت اومدم چون دلم برای وبلاگم تنگ شده بود تو این چند وقت اتفاق خاصی واسم نیفتاد ولی خب از هفته دیگه میخوام برم سر کلاسام و سرم حسابی شلوغ میشه واسه همین دیگه زیاد نمیتونم بیام بهت سر بزنم وبلاگ قشنگم ولی قول میدم هر وقت تونستم بیام واز خاطراتم برات بگم خدایا کمکم کن راهی رو که انتخاب کردم درست باشه و بتونم تا اخرش باهاش باشم و اونم باهام بمونه و وسطای راه خسته نشیم تو این دو روز فقط داشتیم باهم بحث میکردیم ولی خیلی از مشکلاتم حل شد و تونستم باهاش کنار بیام امیدوارم بتونم کمکش کنم تا زندگیش رو عوض کنه و بتونه ترس رو تو وجودش بکشه و زندگی جدیدی رو شروع کنه خدایا توام مثل همیشه کمکم کن
تو این چند روز ترس تو وجودم بود نمیتونستم فکر کنم
تو این چند روزی خیلی دلم گرفته بود نمیدونم چرا هر وقت دل من میگیره دل
اسمونم میگیره چون تو این چند روزی بارون اومد اولین باری بود که از رعد و
برقش نترسیدم بارون توی این چند روزی میبارید تا من بتونم روح
خستمو شستشو بدم خدایا دوست دارم ممنونم ازت خدایا دیشب حرف دلمو بهش زدم
و اینکه فهمید دوسش دارم و برام عزیزه امیدوارم پیشم بمونه و هیچ وقت از
دستش ندم خیلی دوسش دارم خدایا کمکم کن تو همیشه با منی ایندفم در همه
لحظه هاش باهام باش امروز ایده جالبی برای اینکه بیام بنویسم نداشتم ولی یه دوست کمکم کرد بهم گفت از سکوت بنویسم از چیزی که تازگیا باهاش درگیرم بیشتر اوقات سکوت میکنم برام زندگی پوچ شده فکر میکردم داداشیم درکم میکنه ولی اونم دیگه از دست کارام خسته شده مطمئنم خودم مقصرم اینقدر بهونه گیری میکنم که اونم خسته میشه خب تازگیا وقتی هم با یکی بحثم میشه زود حالم بد میشه اینم دست خودم نیست ظرفیتم کم شده تو دوستداشتنمون تعادل رو نگه نمیداریم که طرف مقابل بهمون نمیرسه میبینیم انقدر ازمون فاصله داره طول میکشه و حسرت اینو میخوریم خیلی بهونه گیر و بیحوصله شدم عوض شده بشه خیلی دلم میخواد بنویسم از اون چیزایی که تو ذهنمه و اذیتم میکنه ولی انگار همشون فقط تو ذهنم باید بمونن و هیچ وقت به زبون نیان این چند روز خیلی دوست داشتم بارون بیاد شاید بتونم روح و ذهنمو زیر قطراتش شست و شو بدم و اروم شم شاید از اینهمه سردرگمی که اذیتم میکنه خلاص بشم شاید بتونم واسه همه فکرام یه راه حلی پیدا کنم که از ذهنم بتونم دور بریزمشون ایندفه کنار اومدن با خودم خیلی بیشتر طول کشیده واسه همین دیگه حوصله جنگیدن با خودمم ندارم خدایا میدونم تنها کسی که میتونه الان کمکم کنه تویی پس ایندفه هم مثل دفعه های پیش کمکم کن تو این دنیا به این بزرگی اول از همه تو و بعد هم داداشیمو خیلی دوست دارم چون تنها شما 2 تا میتونید من رو اروم کنید پیوست:خدایا نمیدونستم به این زودی دعام رو مستجاب میکنی امشب وقتی بارون اومد انقدر ذوق زده شدم فهمیدم تو هم به یاد من هستی و به حرفام گوش میدی تو این چند وقت خیلی اعصابشو ریختم به هم یا ناراحتش کردم ولی اون چیزی نگفت تازگیا فهمیدم کسی که ارزشه محبت رو داره فقط اونه چون تو ناراحتیام همش باهام بوده و همیشه دلداریم داده تو این چند وقت فهمیدم بیشتر از اونی که فکر میکردم دوسش دارم و بدون اون نمیتونم این زندگی رو تحمل کنم خیلی دوست دارم مهربونم
یا تصمیم بگیرم واسه همین از امروز میخوامبزارمش کنار
و تا یه حدودی هم موفق شدم
میگن از هر چی بترسی سرت میاد
منم واسه اینکه این بلاسرم نیاد
از این ترس لعنتی فاصله میگیرم
و میدونم تا جایی که خودمون بخوایم میتونیم باهم باشیم![]()


شنبه اومدم دیدمت خیلی بهم خوش گذشت
چون داداشیه خوشلمو بعد از یک سال دیدم
خب شاید بینمون بگو مگو شد ولی همین که دیدم واسه من کلی بود
راستی همه پاستیل و کاکائوهایی که واسم خریدی رو خوردم
دستت درد نکنه فرداش هم اومدم دیدمت
ولی خب اون روزم بینمون یه بگو مگوی کوچولو شد که زود تموم شد
گردنبندتم تا اخر عمرم میزارم تو گردنم باشه خیلی دوست دارم
راستی ما ادماچرا تا یکی اشتباهاتمون رو به یادمون نمیاره پررو تر میشیم
و همه چی رو به نفع خودمون تموم میکنیم
فکر نکنید اینو با داداشیم بودما در مورد یه بنده خدای دیگه بود
چون داداشیم همیشه در مورد من کوتاه میاد و همیشه درکم میکنه
روز 23 و 22 سال 1388 یکی که همیشه به فکرمه اومد و دیدمش
که چرا همه ماها
بعضی وقتا اینقدر تند میریم
وقتی هم که صبر میکنیم تا بهمون برسه
که اگه بخواد بهمون برسه خیلی
و وسطای راه خسته میشه
و بازم از هم دور میمونیم
که چرا همیشه از هم دوریم
تو این چند روزه
دیدم نسبت به ادمای اطرافم
دارم سعی میکنم بتونم بشم
همون ادم قبلی اگه
خدایا داداشیم خیلی ماهه دوسش دارم
و دوست دارم


چون دل ادم میگیره مخصوصا اینکه
سر دو راهی گیر کرده باشی نمیدونی باید چی کار کنی
وقتی بین عقل و احساست درگیری پیش میاد
از زندگی کردن خسته میشی نمیدونی باید چی کار کنی
ولی خودم به این نتیجه رسیدم که باید به حرف عقلم گوش بدم
حتی اگه داغون شدم اینجوری برای خودم بهتره
از اینکه همش دلشوره جدید یه ناراحتی یا حتی انتظار
نمیدونم چرا بعضی وقتا خیلی چیزارو میبینم
ولی خودمو به نفهمیدن میزنم اونم به کاراش ادامه میده
فقط و تنها کسی که تو این چند وقتی
همه این ناراحتی و بداخلاقیامو تحمل کرده داداشیم بوده
دیگه دوست ندارم اونو ناراحت کنم تا که یه روز از پیشم بره 
| Design By : Night Skin |







