تبليغاتX
(¯`·.¸¸//\آسمان 2 /\\¸¸.·´¯)

(¯`·.¸¸//\آسمان 2 /\\¸¸.·´¯)

امروز دلم دوباره شکست از همان جای قبلی

 کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگه شروع نشی

کاش میشد فریاد بزنم پایان دلم خیلی گرفته!

 اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد آدمها از دور دوست داشتنی ترند


+ نوشته شده در 87/07/19 5 PM توسط نیلوفر |


خدا هست

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.

 استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.

استاد دوباره پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد

استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ب

رای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: (با این وصف خدا وجود ندارد).

دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.

 استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید:

 (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.

(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.

(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)

وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

      1167354yin8tsiepj.gif

+ نوشته شده در 87/07/15 11 PM توسط نیلوفر |


0002020A.gifصبر0002020A.gif

یادمه چند سال پیش اصلا صبرم زیاد نبود Cloob ID : Samfonie_Eshgh      Yahoo ID : Samfonie.Eshgh

از خدا خواستم صبر بهم بده تا بتونم همه چیو تحمل کنمCloob ID : Samfonie_Eshgh      Yahoo ID : Samfonie.Eshgh

حالا که میبینم صبور شدم یه جاهایی خودم از این صبر زیادم خسته میشم  val.gif

میگم کاشکی بعضی جاها بشه ادم تحملش تموم شه 198.gif

تا بتونه از خودش دفاع کنه    смайлы

تا بتونه به همه بفهمونه که اونم آدمه

فقط مشکلش اینه که بیش از حد صبوره261.gif

ولی ممکنه یه روز کاسه صبر اونم لبریز شه97.gif

و اون موقع دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره th_running1.gif

 شاید اونایی که صبرشون کمه بتونن بازم ببخشن 4xvim2p.gif

ولی اونایی که صبرشون زیاده نمیوتنن  ببخشنcry2.gif

 چون فرصت کافی برای جبران دادنhiker.gif

+ نوشته شده در 87/07/11 2 AM توسط نیلوفر |


من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم    

                                                     
دین را دوست دارم ولی از کشیشها می ترسم        

                                                       
قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم   

                                                              
عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم      

                                                                                                     
کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم   

                                                                   
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم


من می ترسم پس هستم..........اینچنین میگذرد روز و روزگار من                                                               

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم


+ نوشته شده در 87/07/08 0 AM توسط نیلوفر |


بوی مرگ

بوی مرگ می دهم ... هیس !!!

حرفی نزن صدایی نیست.

این سکوت تیره را نشکن.

فقط بوی مرگ است و بس.

سمفونی مردگان با تمام برفها و سرماهایش تمام شد و تو نیز ...


خیلی وقت است نقطه گذاشته ام پایان بودنم.

جنون برای زندگی کافیست نفرت عنصری برای تکامل هر چیز بی اثری است

 که شاید اصلا" لازم به ذکر نباشد.

یکی طعنه ای دردناک به من می زند:


شبیه هیچ شده ای.

 آری من خیلی وقت است تمام شده ام خیلی وقت پیش.

 بخشش مرا برای بی صدا مردنم پذیرا باش.


تصویری برای پروازت نبود. بی تصویر و با بی تصوری پرواز کن.


با من بیا !!!

 
صدایی از قعر زمین مرا می خواند.

باید رفت.


باید صدا را شنید.

آری من مرده ام.

با تمام وجودم تو را میخوانم.

 با من بیا.

 و در زمان مرگ دستم را به نشان خداحافظی تکان می دادم.

 خوشا به غیرتتان اگر داشتید.


فقط بوی مرگ میدهم.

 بوی مردن در چنگال بی رحم زندگی.


هنوز هیچ سگی صدای نفس کشیدنم را حس نکرده . به آدم ها اعتمادی نیست.

 کمی تامل کن !!! ساده نگذر ...

+ نوشته شده در 87/07/03 1 AM توسط نیلوفر |


تازگیا خیلی دلم میخواد تو وبلاگی که یه مدت تمام خاطراتمو مینوشتمCloob ID : Samfonie_Eshgh      Yahoo ID : Samfonie.Eshgh

جایی که میتونستم حرفامو بزنم و ارومم میکرد بازم بنویسم mail1.gif

ولی نمیدونم چرا هیچی به ذهنم نمیرسهсмайлы

خدایا بازم ازت ممنونمJC_cupidgirl.gif

دیروز تونستم به هدفم نزدیکتر بشمgirl_blush2.gif

کمکم کن تا بتونم با موفقیت تمومش کنم109.gif

 

+ نوشته شده در 87/07/01 5 PM توسط نیلوفر |


 

11451.gifقلبم محکوم شد به ساده بودن ...

11451.gifغرورم محکوم شد به خونسرد بودن ...

11451.gifاحساسم محکوم شد به کم حرف بودن ...

11451.gifدلم محکوم شد به گوشه گیر بودن ...

11451.gifچشمانم محکوم شد به مهربان بودن ...

11451.gifدستهایم محکوم شد به سرد بودن ...

 11451.gifپاهایم محکوم شد به تنها رفتن ...

11451.gifآرزوهام محکوم شد به محال بودن ...

11451.gifوجودم محکوم شد به تنها بودن ...

11451.gifعشقم محکوم شد به محبوس بودن ...

11451.gifو اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به اسیر بودن ...

11451.gifو من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به تنها بودن... 

+ نوشته شده در 87/06/28 3 PM توسط نیلوفر |


  مرگ

 

روزی که میمیرم نگران من نباش که میان ابر ها گم نمیشوم

و اشک نریز که نمیتوانم حتی بغض کنم حتی صدایم نکن!

که من دیگر درون تو را حس میکنم وقتی مردم میان آسمان مرا بجوی

نه زیر سنگی که نام من کشیده به روی 

من همیشه تو را از فراز ابر ها تماشا میکنم

+ نوشته شده در 87/06/27 4 PM توسط نیلوفر |


 

 

 با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خرید ولی خواب نه،

ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

دارو خرید ولی سلامتی نه،

خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ،

 می توان قلب خرید، ولی عشق را نه276.gif

+ نوشته شده در 87/06/23 0 AM توسط نیلوفر |


کمک.........

 

شب از نیمه گذشته بود.

پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود نگاهی انداخت

پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می زد.

پرستار نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت:

پسرت اینجاست، او بالاخره آمد. بیمار به زحمت چشم هایش را باز کرد

 و سایه پسرش را دید که بیرون چادر اکسیژن ایستاده بود.

بیمار سکته قلبی کرده بود و دکترها دیگر امیدی به زنده ماندن او نداشتند.

پیرمرد به آرامی دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت.

 لبخندی زد و چشم هایش را بست.

پرستار از تخت کنار که دختری روی آن خوابیده بود،

 یک صندلی آورد تا مرد جوان روی آن بنشیند. بعد از اتاق بیرون رفت.

در حالی که مرد جوان دست پیرمرد را گرفته بود و به آرامی نوازش می داد.

نزدیک های صبح حال پیرمرد وخیم شد.

مرد جوان به سرعت دکمه اضطراری را فشار داد.

پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاینه بیمار پرداخت ولی او از دنیا رفته بود.

مرد جوان با ناراحتی رو به پرستار کرد و پرسید: ببخشید، این پیرمرد چه کسی بود؟!

پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!

مردجوان گفت: نه، دیشب که برای عیادت دخترم آمدم

برای اولین بار بود که او را می دیدم.

بعد به تخت کناری که دخترش روی آن خوابیده بود، اشاره کرد.

پرستار با تعجب پرسید: پس چرا همان دیشب نگفتی که پسرش نیستی؟

مرد پاسخ داد:فهمیدم که پیرمرد می خواهد قبل از مردن پسرش را ببیند،

ولی او نیامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهمیدم که او آن قدر بیمار است

که نمی تواند من را از پسرش تشخیص دهد.

 من می دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتیاج دارد...

+ نوشته شده در 87/06/20 4 PM توسط نیلوفر |


X

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان


Home

Archive

yahoo

Juno



نوشته های پیشین

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386




پیوندها

^_^عکس سیتی × بزرگترین سایت عکس×
" این شعر خواندنی. این عشق ماندنی "
جزيره ي كوچك اسرار آميز Magic holm
استقلال قهرمان عاشقتم یک کلام
๑۩۞۩๑ ··▪▪••لبخند••▪▪··๑۩۞۩๑
هزاره سوم هزاره سرمایه گذاری
باشگاه صنعت مس رفسنجان
چوپان دروغ گو - دهقان فداکار
(بهترین خاله دنیا)درهم برهم
حرفهای نگفته من کم نیست
دستنوشته های یک مانی
ادب و هنر ( فصل بهاری )
عشق من عاشقم باش
ویروس×هک×همه چیز
آموزش زبان انگلیسی
۩۞۩ شهر زیبا ۩۞۩
ویروس،هک و ترفند
تسلیت قلب صبورم
برنامه و بازی موبایل
آزاده دختری آزاده
مهربانم نامهربانی
طعم شيرين مرگ
گیتار برای عشق
سر انجام عشق
محسن و رسول
دل کوچولوی من
کامران و هومن
دو قدم تا مرگ
مثل هیچکس
عشق خیالی
آستان قدس
مدیران مالی
وبلاگ یونیک
دانلود برنامه
کلبه متروکه
صفحه سياه
گذره عشق
حرف راست
جوجه فنچ
نوید و امید
نگین سبز
دنیای غم
خون گریه
بی وفایی
همین جا
تنهایی
فقط تو
عشق
آریایی
عکس
تکاپو
junoقالب های


    تعداد بازديدها:


Design by: juno-Elysian
POWERED BY

RSS

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران