|
+ نوشته شده در 87/07/19 5 PM توسط نیلوفر |
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد. استاد دوباره پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ب رای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: (با این وصف خدا وجود ندارد). دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند. (آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت. (آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟) وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد. + نوشته شده در 87/07/15 11 PM توسط نیلوفر |
یادمه چند سال پیش اصلا صبرم زیاد نبود
از خدا خواستم صبر بهم بده تا بتونم همه چیو تحمل کنم حالا که میبینم صبور شدم یه جاهایی خودم از این صبر زیادم خسته میشم میگم کاشکی بعضی جاها بشه ادم تحملش تموم شه تا بتونه از خودش دفاع کنه تا بتونه به همه بفهمونه که اونم آدمه فقط مشکلش اینه که بیش از حد صبوره ولی ممکنه یه روز کاسه صبر اونم لبریز شه و اون موقع دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره شاید اونایی که صبرشون کمه بتونن بازم ببخشن ولی اونایی که صبرشون زیاده نمیوتنن ببخشن چون فرصت کافی برای جبران دادن + نوشته شده در 87/07/11 2 AM توسط نیلوفر |
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم + نوشته شده در 87/07/08 0 AM توسط نیلوفر |
بوی مرگ می دهم ... هیس !!! که شاید اصلا" لازم به ذکر نباشد. + نوشته شده در 87/07/03 1 AM توسط نیلوفر |
تازگیا خیلی دلم میخواد تو وبلاگی که یه مدت تمام خاطراتمو مینوشتم جایی که میتونستم حرفامو بزنم و ارومم میکرد بازم بنویسم ولی نمیدونم چرا هیچی به ذهنم نمیرسه خدایا بازم ازت ممنونم دیروز تونستم به هدفم نزدیکتر بشم کمکم کن تا بتونم با موفقیت تمومش کنم + نوشته شده در 87/07/01 5 PM توسط نیلوفر |
+ نوشته شده در 87/06/28 3 PM توسط نیلوفر |
+ نوشته شده در 87/06/27 4 PM توسط نیلوفر |
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه + نوشته شده در 87/06/23 0 AM توسط نیلوفر |
شب از نیمه گذشته بود.
پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود نگاهی انداخت پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می زد. پرستار نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اینجاست، او بالاخره آمد. بیمار به زحمت چشم هایش را باز کرد و سایه پسرش را دید که بیرون چادر اکسیژن ایستاده بود. بیمار سکته قلبی کرده بود و دکترها دیگر امیدی به زنده ماندن او نداشتند. پیرمرد به آرامی دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندی زد و چشم هایش را بست. پرستار از تخت کنار که دختری روی آن خوابیده بود، یک صندلی آورد تا مرد جوان روی آن بنشیند. بعد از اتاق بیرون رفت. در حالی که مرد جوان دست پیرمرد را گرفته بود و به آرامی نوازش می داد. نزدیک های صبح حال پیرمرد وخیم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراری را فشار داد. پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاینه بیمار پرداخت ولی او از دنیا رفته بود. مرد جوان با ناراحتی رو به پرستار کرد و پرسید: ببخشید، این پیرمرد چه کسی بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟! مردجوان گفت: نه، دیشب که برای عیادت دخترم آمدم برای اولین بار بود که او را می دیدم. بعد به تخت کناری که دخترش روی آن خوابیده بود، اشاره کرد. پرستار با تعجب پرسید: پس چرا همان دیشب نگفتی که پسرش نیستی؟ مرد پاسخ داد:فهمیدم که پیرمرد می خواهد قبل از مردن پسرش را ببیند، ولی او نیامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهمیدم که او آن قدر بیمار است که نمی تواند من را از پسرش تشخیص دهد. من می دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتیاج دارد... + نوشته شده در 87/06/20 4 PM توسط نیلوفر |
|